تبليغاتX
رقص موها بر آب
شعر و ترجمه
 

معجزه كن معجزه كن / كه معجزه / تنها / دستكار توست / اگر دادگر باشي ...
شاملوي بزرگ – ترانه هاي كوچك غربت

طنین صدای تو چیز کمی نیست ، خاصه آن که با صدای دریا یکی شده باشد :
" برای خاطر خود گندم "


۱


خطي بر كاغذي " مچاله مچوله "
پسندیدی
هنوز
نشان هایی از زیبایی
پابرجا بود
حالا
خاکستری بر موج دریا
هنوز ...


۲


حضورش
هدیه ی پیشاپیشی بود از الهه ی شرافت
برای قطع راهی که پاهایت می رفت
-
:
"شفق قطبی* "

ورنه تو
کی در کنارش بودی ؟


۳


دير فهميدم
ظلمي كه بر غزل صفر
- يا به روايت درست ، يك ! -
رفته است
كه در آن
زير نگاه تو
آفريده مي شدم
بي آن كه بدانم

دير اما سرانجام
چشماني بازتر
تا رويشي ديگر ...


۴


در لحظه لحظه ي اين سيگارها
نامت را
- گويي كه براي بار اول -
مزمزه خواهم كرد و
خواهم نوشيد

همين كه برخيزم
و نامت را غرق " دوستت دارم " كنم
بر مي گردم به جرعه ي اول و
تشنگي ابدي
به آن جمعه ي آخر آبان


۵


سر بر حضور ناياب تو گريستن
و امر از چشمه ي مهر صداي تو بردن
در زدودن اشك
وقتي كه با طنين نام من مي جوشد

- همه ي اينها بس است
تا شكوه سعادتي يكتا را
در شوره زار ميان شروع و پايان
جاري كند -

براي امشب ولي
بگذار ادامه اش دهم
تا دريا
كه بيش از گامي فاصله ام نيست
همان گونه كه تو حرفي

سر بر حضور ناب تو گريستن را
بگذار امشب ادامه دهم ...


۶


و نيز اعدادي را
تقديس كرده اي
با دستي كه بر سرشان كشيده اي

- مثلا" همين ۲۹ يا ۳ ، ۷ ، ۱۲ ، ...
كه هريك بستر جوشش صدا
يا طلوع غزلي
از بي نهايت زيبايي تو بوده اند -

و حالا با مزمزه ي خاطره ي توست
كه چشم مي بندند
و غيبت ناگزير نوبت شان را
تاب مي آورند

اعدادي كه تو
تقديس شان كرده اي ...


۷ 


صبح خیلی زود بیدارم می کنی
با عهدی بر دوش
از برابر آینه ات می گذرم
و از درگاه دفترهای شعر
عبورم می دهی

دستم از گرمای دستت گرم
در کنارم راه می آیی
تا از کمرکش کوهی بالا بروم
که گام و خیال "پدربزرگ" ها را
به آن راه نیست
که راه
"کج راه" نیست

مثل مادری مراقب
که کودکش را مجهز و آماده
به صحرا می فرستد
هیچ نمانده
که نبخشیده باشی

جا پایم را
بر صخره های سپری شده
نشان می دهی
پیش تر می روم
و ذهنم پرواز می کند
به آن جا که تو با لبخند
از روبرویم طلوع کردی ...


..........................................................................................................................................

* توضیحاتی چند در مورد شفق قطبی را می توانید در اینجا بخوانید .

پ.ن : شعرهاي بالا را در دو فايل صوتي جداگانه – با موسيقي پس زمينه ي " آرامتر از دريا "ي مجيد انتظامي که محتملا" باعث خواهد شد تا دانلودتان تماما" بی ثمر نباشد ! – مي توانيد از اينجا (فايل شماره 1 ) و از اينجا (فايل شماره 2 ) بشنويد . اين بدآموزي هم ، از سهيل فرا گرفته شد كه حتما" پروردگار بابت آن عذابي اليم اعمال خواهد كرد !


ما بعد التحریر ! - پیش خوانش ! : جماعت می روند ساعت ها کنار دریا می نشینند ، به دریا زل می زنند و بعد ، "دریائی" می نویسند . ما هم از اینجا خیالات فرمودیم ! حاصل را هم ، می توانید از اینجا دانلود کنید و بشنوید .


شکوه و شرافت سرشار این یک شب هم ، پیشکش ِ چراغ اشک ها و چشم هات

 

۱

از پدرم کویر
با دعوا و مرافعه قهر کردم
می گفت :
هیچ راهی نیست
آنها و ما مثل آب و آتش ایم !

از دختر دریا که دل ببرم
- اگر چه سببی -
خویشاوند دریا خواهم شد !

۲

نامت را
- میلاد مهر
در اولین شب زمستان -
سپردم به دریا
آن نام در باد شعله ورت را
یادت هست ؟

سمفونی باد بیقرار و
موج بر افروخته
در خواندن ات
حالا شنیدن دارد !

۳

و باز به هزارتوی اعداد می لغزم
و گیر " ۱۲ " می افتم
و آن " ۱۲ تائی " که ...

دام چشمم را که رد می کنم
و از "ماههای سال" که باز می گذرم
در ماهگرد عشق اول / غزل یک می ایستم
همین نبود ؟!

مثل حکایت زندانی و روزهای ملاقات
دست و پاگیر شده اند این اعداد
باید همه شان را به دریا بریزم !
و با جانی لبالب از حضور هر لحظه ی تو
پا بر لب و
لب بر دل دریا بگذارم

...........................................................................................................................................

پ.ن : ( جانم سرشار از توست / و هر ذره ي بيقرار چشمانم ، لبريز بي توئي / تا از ميله هاي اعداد پیشین بگذريم  / براي خلق شاهكاري و شبي /  و بدين گونه است كه اعداد / جان مي يابند و تقديس مي شوند . ) و این آهنگ ها و ترانه ها هم بخشی از شنیدنی های این روزهای من اند . برای دانلود هر ترانه روی آن کلیک کنید .

۰ . از موج تا موج ( بی کلام ) - مجید انتظامی
۱ . خواب در بیداری - فرهاد
۲ . gipsy kings - (amor mio) ritmo de le noche
۳ . خاكستري - ابي
۴ . سرگشته ( تو اي پري كجايي ) - قوامي
۵ . عطر تو - ابي
۶ . غوغاي ستارگان - شكيلا
۷ . زنجيري - فرهاد 

...........................................................................................................................................

سفر مرگ مترجم (شعری از سارا تیسدیل) - عباس معروفی
نقشی از صراحت پرجرات بود - ابراهیم گلستان

مردی که محکوم به شکست بود - داریوش آشوری
 روز آخر به روایت بهرام بیضایی (30 فروردین و 58 امین سالروز خاموشی هدایت)

یادگاری : سیزده - احمدرضا احمدی
ساعدی به پاریس رفت که بمیرد - ایرج ادیب زاده

یادگاری : هشت - احمدرضا احمدی
غلامحسین ساعدی ، آخرین روزها در پاریس - مهستی شاهرخی

زندگی و آثار والتر بنیامین
و او که حق اش نبود - میثم یوسفی

آخرین اتوبوس شب - حسین محمدی
دهم ارديبهشت روز پرستار گرامي باد - حامد مقبلي

زرد و قرمز ( بيرحمي زمان ) - شاهكاري از مانا نيستاني
يك مايه در دو مقام ( دلم كپك زده آه ...) - احمد شاملو


از پی صدای ات ... در ستایش "زندگی"  

۱                                                                    

از رقص ناتمام موها بر آب
با جامه هایی خیس
از آغوش دریا می آیم
با خاطره ی سه بوسه ی سوزان بر دل اش
و دستی خالی از شاه ماهی در لحظه ی آخر ؛
حیرتی تازه از خیرگی در شکوه چشم انداز تو
- با چشم هایی که تو آفریده ای -
با یقینی عظیم تر به اعجاز نام تو می آیم

دریا واره ام
با موج های سهمگین حضور و غیاب ات ؛  
و در پی صید شاه ماهی لغزان
- به سلامتی ات ! -
صحرا
بدل به دریا خواهد شد

                                                                             ۸۸.۲.۱۵

 ۲

وقتی که بیداری ام
اینگونه در مشت های توست 
باور نمی کنم که در خواب های ام نباشی گل من !
بیدار که می شوم
چیزی یادم نیست
ولی عطر فرارت را حس می کنم
که به سرعت پراکنده می شود

بی خبر می آیی و می روی ؟!

۳

و حالا سلام جان می دهد
تا همراه "نام دیگر"ت به زبان آید 
در اول و آخر شنیدن و دیدن
اصلا" سلام طلا می شود
وقتی که در کنار کیمیای نام تو باشد

و چه طعمی
چه طعمی دارد این "نام / سلام" پایانی !

۴

در به در دنبال نام درخورت بودم
و عاقبت پیدای اش کردم

"دو"باره بیا
تا شاعر تو
"دو"باره درخور عشق تو - آن هم عشق اول تو - شود
- دوباره می نویسم ای عطوفت بی دریغ ! -
"دو"باره بیا
تا "دو"باره خورشید حقیقت
از دل شب زاده شود 
و این بار بی غروب بماند :

شایسته ی عاشقی کشیدن های تو بوده ام
شیر دختر بختیاری !

۵

باشی یا نباشی اهواز بوی تو را دارد ، جان من نیز: 
به احترام گریه های
تو و من 

با سینه ای پر از عطر تو
بر نیمکت " ریور ساید "
سر بر زانوی تو
با چشمانی بی قرار و سرخ
- و ماه اگر باشد
از این همه زیبایی
دوباره چشم اش گرد خواهد شد ! - 

آهنگ خاص دلگرفتگی های تو را
سوت می زنم
و جام ام را
به سلامتی تو می نوشم
که آنگونه عاشق من بودی

                                                                              ۸۸.۳.۱۵ 

..........................................................................................................................................

پ.ن۱ : آفتاب دیگری بی تو طلوع کرده است ؛ بی " گام در گام تو در راه فتح قله "ای چگونه شب اش کنم ؟ تاریکی و شب دیگری بی تو بر سرم آوار شده است ؛ بی " دست در دست تو در ساحل دریا قدم زدن " چگونه به صبح اش برسانم ؟ 
پهنای صورتی خیس از اشک ، جانی شیارخورده و له و لورده ، سرگشته در عرصات هولناک بی" [...] "ئی ، هر لحظه و هر چیزی فریاد فقدان حضور توست ؛ نه ! می و افیون هیچ است و زمان نمی گذرد . می دانی ؟ هر چیزی هر چقدر هم سخت ، از بی توئی سخت تر نیست .  
در دلتنگی گریه هایم آرام می شدم ، وقتی که رنگین کمان خنده هایت را می شنیدم و می نوشیدم . حالا هر زمان که خنده هایت را می شنوم گریه امانم نمی دهد .
چه حضور عظیم و خارق العاده و ناخودآگاه ای ! - هرگز تلاش نکرده ام تو را به این روزها بکشانم تا همه چیز را به نام تو تمام کنم ، هرگز ! - و چه سهمی در خلق شاهکار دوگانه داری ! : خوبی و عشق و شرف ، همه یکسر در تو حل شده اند ؛ همه یکسر " تو " شده اند . حالا تو نماد همه شان هستی . سپاس چشمان ات را و صدای ات را - که معجزه وار تنهایم نگذاشت - ، با غرور و فخر دوباره برایت می نویسم تا دوباره بدانم که : به دیدن و شنیدن ات ، سرودن ات و پرستیدن ات می ارزید . 
هر روز شعری می نویسم ؛ نیستی تا کاغذ را بگیری و بلند بخوانی اش ؛ جز در سکوت چگونه می شود شعر " دوست داشتن "ات را سرود ؟

( و یادداشت ام را بر شعر آخرین اتوبوس شب ، می توانید از اینجا بخوانید . )

پ.ن ۲ : خسته ام و دلزده . شاید اگر الان در مملکت دیگری مثلا" مملکت همینگوی بودم  وضع جور دیگری بود . ولی ظاهرا" چاره ای نیست ! باید با امکانات همین جا ساخت . و خسته ام از این همه نوشتن . خسته . کمی باید سکوت کرد . کمی باید خواند . آن هم در حد این شعر شاهکار بهرامیان - که " سارا شعر "ش را تعطیل کرده است . روزگار غریب ! - بعد باید به سارا فکر کرد و آن همه پرده و این پرده ی نهایی و بعد باید سکوت کرد سکوت ! :

قبله کمی متمايل به آن طرف
پیشنماز


آمد درست زير شبستان گل نشست
دربين آن جماعت مغرور شب پرست

يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است

اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست
اين چندمین رديف نمازی خيالی است

گلدسته اذان و من و های های های
الله اکبر و انا فی کل واد ... مست

سبحان من يميت و يحيی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست

(يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم
او فکر می کنيم در اين پرده مانده است)

..................................................

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست

دل می بری که...حی علی ...های های های
هر جا که هست پرتو روی حبيب هست

بالا بلند!عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله
الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست

سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟

زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين
تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است

مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

..................................................

(يک پرده باز بين من و او کشيده اند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

 پ.ن ۳(سیاهی چشم تو را دیدند و / سرمه را به کار آوردند / ... / با چشم های سرمه ایت / چه خواهند کرد ؟!) : خوشحالم خوشحالم خوشحال . دوست دارم همین طور این کلمه را ادامه بدهم : خوشحال . خوشحالم خوشحالم خوشحال . ابتدا خبر سلامتی ات  بعد چشمه صدای ات برای من تشنه و حالا پناه آفتاب جنوب سوزان چشمان ات وقتی که با جانی سرشار از عطوفت بی دریغ به دیدارم می آیی و می آیم . به دیدار من خسته . حالا درست به اوج ام کشانده ای . حالا درست در اوج قله ها هستم . سعی می کنم همه ی این لحظه ها را نگهداری کنم پاسشان بدارم . اصلا " خوب است که دیگر نیمکت ریورساید ی درکار نیست چرا که ذره ذره ی جانم جایگاه حضور توست یادگار داغ چشمان تو را بر خود دارد . تنها افسوس ام از این است که جز رنج برایت شاید چیزی نداشته ام . ولی کاش شکوه لحظه ای لحظاتی را بدانی که در آن عشق مرگ را در هم می شکند و زندگی واقعی آغاز می شود . شکوه شاهکار را وقتی که خوبی بر بام می نشیند . حتما" می دانی . می دانم که پیشاپیش مرا بخشیده ای چرا که می دانستم و می دانم که ذات خوبی هرگز نمی تواند بد باشد . روح زلال آب هرگز نمی تواند برخلاف سرشت اش رفتار کند . این گل و لای را که هم ذهنم مخلوط می کرد به کناری می زنم . می دانم آخر از کجا آب می خورد . خوشحالم با این هدیه ی ابدی و ازلی که به من بخشیدی . یعنی سپاس ات می گویم . حالا همه چیز طعم عسل دارد . حالا چشمانم همیشه در خاطره ی چشمان عزیز تو بسته خواهد شد  همیشه همیشه همیشه .ممنونم ای روح زلال آب ! ممنونم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:50  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 


مُهر امضاء را که ساختم ،
جوهر اگر دیدی
پای هر برگه را دریاب !



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:43  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 


فراموش ات کرده ام
ای نور  دسته دسته
که بر هم می گذارم و تو را می سازم
ماه سیاه
که پیشانی داغ ات را برف شسته است
اقیانوس عاشق
که در پی قوئی کوچک روانه رود می شوی
از یادت برده ام
همچون چاقوئی در قلب
همچون رعدی تمام شده
در خاکستر شاخه هایم .

                                                شمس لنگرودی - 53 ترانه عاشقانه


پ.ن : شعر را با صدای شاعر می توانید از اینجا بشنوید .


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:14  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

پیش خوانش :

ترانه – شعر " وقتی که نیستی ... " را بخوانید و بشنوید از مجتبا آزاد با موسیقی و صدای خودش . آهنگ را با حجم 1.41 MB  می توانید از اینجا دانلود کنید ؛ این هم متن ترانه :

 

 

وقتی که نیستی

شمع ِ شکسته

 متن ِ شیشه ای ِ شب ُ می لرزونه

تابوت ِ خورشید

رو دوش ِ ابرا

 زمینه ی سربی ِ آسمون ُ می ترسونه

 

* * *

 

تو دوری ، دوری ...

مث ِ آهنگای ِ قدیمی

دورتر از خط ِ مبهم ِ افق

رو کاغذ ِ سفیدی که

واسه ترانه های تلخ ِ " بی در کجایی "

دس تکون می ده

 

خاموش ِ خاموش ...

مث ِ دو تا صندلی

 رو به همدیگه

که زل می زنن به خیال ِ هم

تو خلوت و خستگی ِ تلخ ِ ساعتی که

تو رو نشون می ده

 

* * *

 

وقتی که نیستی

ثانیه ها تو بُهت ِ نبودنت

- گیج و ویج

پریشونی ِ اتاقُ تکرار می کنن

همه ی پنجره ها رو ، دیوار می کنن ...

 


پ . ن 1 :

تاریخ ما حقارت بود / نه شرافتی / نه شهامتی .

پ. ن 2 :

ماه می گذرد / در انتهای مدار سردش / ما مانده ایم و / روز / نمی آید.

پ.ن 3 :

بر دکه روزنامه فروشی / باران / به شکل الفبا می بارد / دوست دارم/ چند حرف و شاخه گلی در منقارم بگیرم / و منتظرت بمانم / باران عصر / موزوم ومقفا / می بارد / می بارد / می بارد /و تو / دیر کرده ای /گل ها / مثل پرندگان به دام افتاده در کف من می لرزند / تو نخواهی آمد / و شعر / داستان پرنده ای است / که پرواز را دوست دارد و / بالی ندارد.


همنوا با لیدر شبانه­ ی ارکستر چوب‌ها ـ روح الله کاملی

 

طوطی و زنبور - عبدالکریم سروش

 

هوش را به کار نبردن گناه کبیره است - نامه ی ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

 

ده سال در آشوب و اغما - محمد قائد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:36  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

پیش خوانش :

متن ِ – حیفم می آید که نگویم - باشکوه ِ زیر بخشی است از داستان مدّ و مه در مجموعه ای به همین نام . این داستان بر خلاف داستان دیگر مجموعه ، از روزگار رفته حکایت ، مجوز چاپ از متصدی صدور جواز نگرفت و در محاق ماند . به باور بسیاری که تمام داستان های گلستان بزرگ را خوانده اند ؛ یکی از بهترین ها ست . صفحه ای از این داستان را بخوانید :

 

 

من ممنون شانم . من ممنون هر کسم که نگذارد عمرم در خواب بگذرد – حتی اگر به ضرب بدمستی ، حتی اگر به ضرب بدحرفی .

تو بیداری از فحش را ترجیح می دهی به خواب آسوده ؟

من بیداری را ترجیح می دهم . من فحش را می بخشم زیرا طبیعی است که از عجز می آید . در افتادن با عجوزه ها و عاجزها جالب نیست . کیف ندارد.

بسیار خوب ، ممنون باش . فرض کن که بیداری . تا صبح هیچ کاری نیست . با این بیداری در شب چه خواهی کرد ؟

شب ؟ شب یعنی چه ؟ شب یک حالت از وقت است . من غرق در وقتم . شب منطقی است که شب باشد .  شب هست . اشکال در شب نیست . اشکال در نبودن روز است ، و در نشستن و گفتن که صبر باید کرد ، و انتظار صبح باید داشت . وقتی که در شب قطبی نشسته ام شش ماه انتظار یک عمر است . شمع را روشن کردن کاری ست و آفتاب زدن اتفاق نجومی . شمع روشن کن ، و باز شمع روشن کن ؛ و قانع نشو به نور حقیر حباب . بس کن از این نشستن و گفتن که صبح می آید . آه ، اینها کلیشه است ، مانند مهر لاستیکی ست ، تکراری ست ، فرسوده ست . اینها به درد شعر شاعران خانه فرهنگ می خورد . مانند اینکه آفتاب در خواهد آمد . ما در کتاب اول خوانده ایم ماه سی روز است ، یعنی سی بار صبح در هر ماه ، سی بار آفتاب زدن . بس نیست ؟ این دیگر وعده نمی خواهد . این دیگر انتظار ندارد .

اصلا " انتظار یعنی چه ؟  انتظار افیون است . هر لحظه انتظار ، در حداکثر ، مانند مستی خوش آغاز باده پیمایی ست . بعد بالا می آوری . در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت . وقتی که مردم کاشان هر روز اسب به بیرون شهر می بردند – یادت به میرخواند می آید ؟ سبزواری ها هم . هر روز صبح و عصر یک اسب ، زین کرده ، به بیرون شهر می بردند تا در صورت ظهور ، حضرت معطل مرکوب راهوار نماند .

این هفت قرن پیش بود . من طاقتم تمام شده ست . وقتی نجات دهنده یادش برود سواره بیاید من حق دارم در قدرت نجات بخشی او شک کنم . او آن قدر معطل کرد که اسب دیگر وسیله نقلیه نیست . اجداد من به قدر کافی اسب برده اند به بیرون دروازه . این روزها هم اسب تنها برای تفریح است . و من طاقتم تمام شده ست . من حس می کنم که وقت ندارم . من با رسوب کند حوادث قانع نمی توانم شد . من قانع نمی توانم شد . من رشوه ای نخواهم داد. من تقلید در نخواهم آورد . من فکرم را فدای سلام و علیک و لق لق و و آداب معاشرت نخواهم کرد . من خود را نگاه خواهم داشت بگذار هر که می خواهد هر جور می خواهد خود را بیندازد در قعر این عفونت متنوع . من از بس که روی لجنزار دیدم حباب بخار عفن ترکید دارم دیوانه می شوم . من باید عقلم را نگه دارم ، عقلم را که از تن و شرف و عشق من مجزا نیست .

 

پ.ن : برای دانلود مد ّ و مه به این صفحه بروید .

 


پای صحبت ابراهیم گلستان - سیروس علی نژاد

 

سردار در نهانخانه - محمد قائد

 

سینیور ف.اومانیته - محمد قائد

 

بهشت از آن ِ تو، که سیگار نمی‌کشی و غصه نمی‌خوری - حسین نوروزی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:20  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

پیش خوانش : دل ام می خواهد بعد از خواندن hasret از ناظم عزیز ! ، آفریدگار واژه هایی با بوی ناب شرافت عمیق انسانی ، دست کم کرکره ی برگردان ها را پایین بکشم و از زبان حافظ بزرگ بگویم اش که :

                                                                          هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

                                                                            ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

 

                                                       به : حسین نازنین

 

به دریا برگشتن می خواهم !

در آینه ی آبی آب ها

قد کشیدن / دیده شدن می خواهم !

به دریا برگشتن می خواهم  !

 

کشتی ها در افق روشن می روند /  کشتی ها می روند !

بی که بادبان های سفید و کشیده

پرا ز غم باشد

مهلت عمرم سرانجام

در کشتی ها به  آخر می رسد

و مادامی که از ناگزیری مرگ / گریزی نیست

مانند نوری فرورونده در آب ها

در آب ها فرو مردن می خواهم !

به دریا برگشتن می خواهم !

به دریا برگشتن می خواهم !

 


شاخساران ( فدریکو گارسیا لورکا ) - حسین محمدی

 

ای کاش سلین ایرانی بود - مهدی سحابی

 

زوال رهبری روشنفکری ادبی - محمد قوچانی

 

کریه اکنون صفتی ابتر است - هژیر پلاسچی

 

چه كسی از ابراهيم گلستان نمی‌ترسد ؟ - محمود فرجامی

 

صلیب به روایت هیچکس - داستانی از محمد عرب زاده در نشریه شهروند کانادا

 

کودکی هایم کو؟! (یوسف هایال اوغلو) - حسین محمدی

 

چه معامله باید کرد؟ - میرزاده عشقی

 

شعر بی خوابی سگ اصحاب کهف - سروش سمیعی

 

هجرانی - محمد عرب زاده

 

کودک و کرکس - کوین کارتر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:44  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

                             شعر(giden) از ناظم حکمت

 

 

بر روی شیشه ها

برف و شب.

ریل های درخشان  در شب سفید

ناکامی وصل را

به خاطر می آورد

در سومین سالن انتظار ایستگاه

کودکی با پای برهنه

و روسری سیاه

می خوابد.

من پرسه می زنم ...

برف و شب بر پنجره ها.

ترانه ای را در جانم می خوانند

این

محبوبترین آهنگ دوست رفته ی من بود

محبوبترین آهنگ ...

محبوب ترین ...

مح...

دوستان !

به چشمانم نگاه نکنید

گریه از درونم می جوشد.

ریل های درخشان در شب سفید

ناکامی وصل را

به خاطر می اورد

در سومین سالن انتظار ایستگاه

کودکی با پای برهنه

و روسری سیاه

می خوابد.

برف وشب بر پنجره ها.

ترانه ای را

در جانم می خوانند.

 

 

پ.ن۱ : پیش از آن که در خط سیر زمان پیش بروی و به پایان برسی گاه پایان از گذشته سرریز می شود و به سوی تو می آید ... و آهنگی را در جان ات با سوت می نوازد .

 


ترانه ی سوار (فدریکو گارسیا لورکا) - حسین محمدی

 

پاسخ به پرونده سازی های یک مفتش فرهنگی - کانون نویسندگان ایران

 

فیل در تاریکی - قلی خیاط

 

چرا ابراهيم گلستان با دوربين می نويسد؟ - بصیر نصیبی

 

برای مارسیای رذل عزیز - امیرحسین یزدان بد

 

بروکراسی و حرف هایی از مرد رادیکال - مجید ضرغامی

 


پ.ن ۲ : دوستانی که برای خواندن لینک ها مشکل دارند می توانند از سایت های www.apushistory.info و  www.apliterature.info استفاده کنند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:2  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

                                                                             

                                                

                                                                                                         بالابلند !

                                                                      بر جلوخان منظرم

                                                                      چون گردش اطلسی ابر

                                                                                                          قدم بردار 

                                                                       از هجوم پرنده ی بی پناهی

                                                                       چون به خانه باز آیم

                                                                       پیش از آن که در بگشایم

                                                                       بر تخت گاه ایوان

                                                                                               جلوه ای کن

                                                                       با رخساری که باران و زمزمه است ...

                                                             

                                                                                         شاملوی بزرگ – شکفتن در مه                          

  

دوازده

صدای گام تو را

به رگ و مویرگ می برد

نفس ام دارد می گیرد

ساعتی مانده به دیدارت

با قامتی خندان می آیی

زمان

بغض ات را می شکند

و من لب می گزم

در این دوازده های روز و شب مرگی

ماه مرگی

 

 

(- بله عابر محترم !

چشم ام به سرما حساس است !

می بینی که دی ماه است

و گلبرف ها

روی هرچیزی شکوفه کرده اند )

 

 

با قامتی شریف می آید / خواهی آمد

می خواهم برای یک مرتبه / دوازده بار

تنگ به آغوش بکشم

بال ها ...

(- یا اگر دوست داری -  :

 دست ها ) ی ام را

باز کن


زبان پدری مادرمرده‌ی من ـ شيوا فرهمند راد

بخشی از فیلم " شاملو : شاعر آزادی "( آیدا و شاملو )

تو چرا عباس هستی ؟ و حکایتی دیگر از شاملو ! - یدالله رویایی

از عشق و دلدادگی - لوئیس بونوئل

ها کردن - پیمان هوشمندزاده

ببرسواری و خبرهای بد برای دموکراسی- محمد قائد ( قسمت اول - قسمت دوم )

باید با ساز مهربان بود ( مطلبی در جاودانگی حاج قربان سلیمانی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:36  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

شعر (AKDENİZ'DE DOLAŞAN HAYALET) از : ناظم حکمت

ناظم حکمت و همسرش

در دریای مدیترانه

روحی پرسه می زند

روح یک سرباز ایتالیایی

با کتی  پاره پاره بر پشت اش ،

 پشت اش

پر از سوراخ و / تکه پاره

و شقیقه های عرق کرده اش

خونین.

 

هراسان

از غلطیدن به خلاء

روزها

روان به دامن خورشید

و شب

به آغوش ستاره ها ،

ضجّه زنان

در مدیترانه می گردد

 

من او را می شناسم

به وقت سلامت

یک فراری بود

و اگر هدف گلوله نمی بود

تا سال ها می زیست

 

من او را می شناسم

در آدووا از جبهه گریخت

از آتش

چون جانوری فراری شد  

گریخت ،

نه برای اندیشه

نه برای جدال و

نه حقیقت ای ،

فراری شد

فقط برای نمردن

برای زیستن.

 

مرگ را نمی فهمید

نه هملت را خوانده بود و

نه شعری از دانته

و درباره ی راز و رمز های مکتوب مرگ

کمترین اندیشه ای نداشت

 

در حال گلوله خوردن

یک دعای عروسی می خواند

که ناگهان به ذهنش رسیده بود .

او از مرگ نبود و

از مردن می ترسید

بالاتر از هر چیز

پیش از هر چیز

فقط زیستن می خواست

 

با زن

بدون زن

سیر

گرسنه ،

مانند یک درخت

یک پرنده

یک ابر

یک ماهی

مانند یک پیاله آب

مانند یک مشت خاک

زیستن ....

و این فراری ِ گریزان از مرگ

که فقط زندگی می خواست

در صبحی

که گلی

بر درختی می شکفت ،

پرپر گلوله شد .

 

 


 

پ.ن :

در ترجمه ی این شعر از راهنمایی ها و نظرات دوستان ام :  م.بولنت کلیچ ، حسین محمدی و محمد عرب زاده استفاده کرده ام ، سپاس !


سفرنامه خوانی طنز در آمریکا - احمد شاملو ( دانلود از سرور ۱ - دانلود از سرور۲ )

 

سیگار می کشی؟ - فارس باقری

 

سانسورچی حسودی به نام مرگ ( شعر و زندگی ابراهیم رزم آرا در گفتگو با سید علی صالحی)

 

پرویز قلیچ خانی ؛ برترین بازیکن تاریخ فوتبال ایران و سردبیر مجله آرش در کانادا

 

زندگی نامه ی پرویز قلیچ خانی - بهروز جلیلیان

 

داستان آن پیراهن خونین ( مصاحبه ی نوشابه امیری با احمد باطبی )

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:28  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

 

شعر  gözlerin ) از  : ناظم حکمت

 

         

                                                     

                                                         زندگی با این شعر و ترجمه اش :

                                                                             برای چشم هات

 

  

چشم ها ، چشم ها ، چشم هات ...

چه در زندان باشم ، چه بیمارستان

به دیدنم بیا

چشم ها ، چشم ها ، ...

چشم هات در خورشید

- در اواخر این بهار -

آنگونه اند اکنون

که کشتزارهای حوالی آنتالیا

در سپیده دم

 

 

چشم ها ، چشم ها ، چشم هات ...

چه بی اندازه در برابرم گریه کردند

و چه در نهایت طراوت ماندند !

مانند چشمان کودکی شش ماهه

شاداب و درشت

حتی یک روز هم

چشمانت بی خورشید نماندند

 

 

چشم ها ، چشم ها ، چشم هات ...

چشمانت به خماری تماشا کند

خوشبخت و شادمان

و با تمام فهم و کمال

 که عشق آدمی ست

آن چه در دنیا افسانه می شود

 

 

چشم ها ، چشم ها ، چشم هات ...

اکنون در آخر بهار

همچون بلوطستان های بورسا ست

و به برگ درختان می ماند

پس از باران تابستان

و در هر ساعت و فصلی

به استانبول

 

 

چشم ها ، چشم ها ، چشم هات ...

روزی می رسد گُل ام ! روزی می رسد

که انسان ها برادر هم اند

و به یکدیگر

با نگاه تو می نگرند

با چشم های تو  گُل ام !

                                           

                                                 ۸۶/۸/۲۹ 

 


گفتگوی تصویری ابراهیم گلستان و مسعود بهنود ( دانلود )

خاطره ی روسپیان سودا زده ی من - گابریل گارسیا مارکز

خاطره ی دلبرکان غمگین من - عطاءالله مهاجرانی( نقدی بر ترجمه ها و تحلیلی بر رمان)

عقرب، میان دود - داستانی از محمد عرب زاده در نشریه ی شهروند کانادا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:19  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

پیش خوانش :

با وام گرفتن از نظر شاملو در مورد یکی از شعرهای ناظم حکمت ، باید بگویم که ساختمان این شعر هم (kerem gibi) ، چنان به زبان ترکی میخ و پرچ شده که برگردان اش جز با تخریب ممکن نیست . با این حال فکر کردم که مصالح این بنای باشکوه هم می تواند تماشائی باشد . دکلمه ی  ناظم حکمت را می توانید از اینجا بشنوید .

 

 حکت و نرودا 

                  پابلو  نرودا و ناظم حکمت

                                             

 

هوا

همچون سرب سنگین است

فریاد کن / فریاد / فریاد                 

فریاد می کنم

قشون را

برای محو سرب

آواز می کنم ...

 

او به من می گوید:

تو با صدایت خاکستر می شوی هی !

همچون " کَرَم "1

گر گرفته می سوزی ...

 

" درد

بی شمار است و

همدردی نیست "

 گوش قلبها

کر است ،

هوا همچون سرب

سنگین ...

 

می گویم اش که:

همچون " کَرَم "

گر گرفته

خاکستر می شوم           

من اگر نسوزم

تو اگر نسوزی

ما اگر نسوزیم

چگونه روشنی

جای ظلمت را خواهد گرفت ...

 

 

هوا همچون خاک آبستن است

هوا همچون سرب

سنگین .

فریاد کن / فریاد /  فریاد

فریاد می کنم

قشون را

برای محو سرب

آواز می کنم ...

 

 


1. داستان " اصلی و کَرَم" از داستان های مشهور ترکی ست . کَرَم عاشق "اصلی" یا همان مریم ، دختری ارمنی ست و قارا ملک پدر مریم مانع وصال این دو است .

 


حق با فرج سرکوهی است - رضا براهنی 

یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند ( تأملی در مرگ تیرداد نصری و قیصر امین پور ) - خلیل پاک نیا

پناهجوی ونکوور درگذشت ! - خالد رسول پور ... با ابراهیم رزم آرا - دومان ملکی

گفتگوی تصویری مسعود بهنود با ابراهیم گلستان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:9  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

پیش خوانش :  ممنونم از حسین نازنین – دوست ندیده ا ی  ، که دلم برایش تنگ شده است ! -  برای همراهی کیف آورش در ترجمه .  Bülent Ortaçgilاز ترانه سرایان نامی ترکیه است که خود برخی کارهایش را هم خوانده است . ترانه ی Yüzünü Dökme  Küçük Kız برای من یادآور صدای دخترکی معصوم و ناشناس است  که صدای سزن گاهی در زمان به پس میرود و با آن یکی می شود . می توانید ترانه را از اینجا بشنوید و در عین حال تصاویری از سزن را در همان جا ببینید . از اینجا هم می توانید این آهنگ را دانلود کنید .  

  

                                                             به : م . بولنت کلیچ

 

اخم نکن دختر کوچولو

 نگران نباش

اینو بدون فقط تو نیستی

که نوازش نمی شی

 

 پشت هر سیاهی یه سفیدی و

 پشت هر شبی یه روزی هس

 

اخم نکن دختر کوچولو

 به دل نگیر

اینو بدون فقط تو نیستی

که تو زنجیرا گیر افتادی

 

هر زندانی یه راه فرار و

 هر کابوسی یه  بیداری داره

 

اخم نکن دختر کوچولو

پی معنی زندگی باش ،

به دلت گوش بده و

راهتو پیدا کن

 

پشت هر سیاهی یه سفیدی و

پشت هر شبی یه روزی هس

 


 

Yüzünü dökme küçük kız

Bırak üzülmeyi

Yalnız sen misin bir düşün

Unutan sevilmeyi

 

Her siyahın bir beyazı

Gecelerin gündüzü de vardır

 

Yüzünü dökme küçük kız

Kızma onlara

Yalnız sen misin bir düşün

Zincir oranda buranda

 

Her tutsağın bir kaçışı

Uykuların uyanışı da vardır

 

Yüzünü dökme küçük kız

Yaşamın anlamını bul

Sonra dinle kendini

Yolunu bil

 

Her siyahın bir beyazı

Gecelerin gündüzü de vardır

 

Her siyahın bir beyazı

Gecelerin gündüzü de vardır

 

 


پ.ن :

چراغ ذهن از رنج نمی سوزد ... این سه آذر اهورایی که از سر این مرز پرگهر زیاد اند... و بخوانید روایت ابراهیم گلستان را از بیست و هشت پنج سی و دو ... برای کالبدشکافی روان مردمانی که ماییم ، گلستان لایق تر از همه می نماید :

 

بیست و هشت پنج سی و دو - ابراهیم گلستان

 

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11:27  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

                          

                   "- زیاد به خودت زحمت نده یه دفه /  - ... ؟!  / - این همه دلت برای این همه آدم تنگ میشه ! "   

 به : حسین  ِ پناهی
"  ... و همیشه گریه می کرد "

 

دلم
تنگ ِ آن دلتنگی ِ ناب است
آن بهانه ی ِ یگانه و  / بالش ِ خیس
-  بی قیچی ِ بی وقفه ی ِ تسلی
از جانب ِ دوست
همخانه
همسایه  -
که سر برنداری هرگز
و پایان ِ لرزان ِ جهان را هم نبینی

تنهایی مطلق است و
دلتنگی گم شده است ...


کشف زن - احمد بیرانوند

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:9  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 


 

پیش خوانش :

 

همراهی کرده ام حسین عزیز را در ترجمه ی زیبای اش از شعر " ققنوس وار " ، به حرمت و یاد ققنوس واران زمین ، آنان که آبروی خاک اند .  بدیهی ست که موسیقی و صدای بی بدیل احمد کایا ، این شعر (BİR ANKA KUŞU) از هایال اوغلو رو دلنشین تر کرده است . آهنگ را می توانید از اینجا دانلود کنید .

 

 

سردی لوله صدها تفنگ به سویم چرخید

صدها ماشه ی فلزی

در همان لحظه کشیده شد

مادر! در سایه بیدی مرا زدند

فرزندی که به بوسیدن اش دل دل میکردی

بر خاک غلطید

 

شغالان یک به یک

بر سینه و قلبم هجوم آوردند

مادر!

مرا چون لاشه ای دریدند و پراکندند

و پاره هایم را

برای شناسایی تحویل دادند

 

من در این سرزمین تلخی ها

همه ستمی را چشیدم

که به انسان رفت

گرسنگی را به بستر بردم / خوراکم را به صبر آغشتم

مرا زدند

هزاران بار / هزاران مرتبه

مادر!

من خود این راه را برگزیدم

من زندگی ام را خود زخمی خواستم

 

شب ها مرا می شناسند

فرودم را / پر گشودنم را

شب ها چه خوب

خون دل خوردن هام را می دانند

مادر!

مرا در دل تاریکی به فراموشی بسپار

که من خون کاشتم و

تاریکی درو کردم

 

مرا حین ارتکاب جرم گرفتند

آنگاه که پاره های قلبم را قسمت می کردم

و با غل و زنجیر

دست و پایم را دریدند

مادر!

من ای که وجب وجب این خاک را در تمنای امید جنگیدم و

تنها به خاطر یک کف دست عشق

داغ بر چشمانم کشیدند

 

همچون پرومته (۱) چار میخ بر سنگ

جگرم خوراک کرکس ها شد

همچون اسپارتاکوس در اسارت

طعمه شیرها شدم / فنا شدم

در قعر تاریک چاه ها

یوسف بودم

در صحرای کربلا ، حسین

در زندان ها ، سلطان جم (2)

پیر سلطان (3) ، بر بالای دار

و در "مادیماک"(4) سی و هفت تن بودم

 

این چندمین مرگ من خواهد بود؟

این چندمین میلاد من خواهد بود؟

از خدایان آتش برگرفتم

به بلندای قرنها شعله کشیدم / سوختم

مانند یک ققنوس مادر!

مانند یک ققنوس

از خاکسترم خود را آفریدم

 


(۱)پرومته : از خدایان اساطیری یونان و پسر عموی زئوس بود که آتش را از زئوس دزدید و به انسانهای فانی داد. به همین دلیل زئوس او بر قله کوه کوکاسوس به چارمیخ کشید و هر روز عقابی جگر او را در سینه اش میخورد. اما از آنجا که پرومته فناناپذیر بود جگرش دوباره ترمیم میشد و او هر روز این زجر را تحمل میکرد. او نماد روشنگری و ذکاوت است با حس انساندوستی قوی.

(۲)سلطان جم (1459-1495 میلادی): فرزند محمد شاه جهانگشا و برادر سلطان بایزید دوم، پس از مرگ پدر بر سر جانشینی پدر با برادرش وارد جنگ شد و پس از کش و قوس فراوان تاج و تخت را به بایزید واگذار کرد. به دعوت مسیحیان به جزایر رودس رفت ولی با خیانت آنها زندانی شد. پاپ به او پیشنهاد کرد که به مسیحیت بگراید و جنگ های صلیبی را به کمک او احیا کند که او نپذیرفت. هر چند هرگاه بایزید قصد لشگرکشی به سرزمین های مسیحی را میکرد با تهدید به آزادی دیگر مدعی تاج و تخت عثمانی (سلطان جم) روبرو میشد. سلطان جم در زندان فوت کرد.

(۳)پیر سلطان: عارف نامی ترک

(۴)مادیماک (هتل مادیماک): در دوم جولای سال 1993 در منطقه سیواس ترکیه، هتل مادیماک، محل سکنای میهمانان بزرگداشت پیر سلطان(عارف نامی ترک) توسط بنیادگرایان محاصره و سپس به آتش کشیده شد. این محاصره در پی ترجمه کتاب آیات شیطانی توسط عزیز نسین (نویسنده معروف ترک) شکل گرفت. در این حادثه 37 نفر جان باختند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:52  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

باعث تأسف است که وبلاگ به جای ترجمه ی ترانه ی  BİR ANKA KUŞU  از هایال اوغلو برای تقدیم به مجید توکلی ، احسان منصوری و احمد قصابان به روز می شود با ترانه ای از صدای ناب سزن آکسو (sezen aksu ) به نام  sen ağlama. اگر فکر می کنید که کلام خیلی کلیشه ای ست تقصیر از سلیقه ی انتخابی من نیست ، تقصیر از ترجمه هم نیست ، حتی کوتاهی از طرف ترانه سرا هم نیست ، مشکل اینجاست که  عشق و جدایی ، حدیث مکرری ست که نامکرر است یا می نماید ... ترانه را از اینجا بشنوید و عجالتا" این هم متن و ترجمه تا ... :

 

 

 

sen ağlama

 

hasret oldu ayrılık oldu

hüzünlere bölündü saatler

gördüm sarkan iki damla yaş

ayrılık da sevgiyle beraber

 

bir şarkı bir şiir gibi

yaşadım canım acıları

senden bana hatıra şimdi

sakladığım sevgili kederler

 

bir sır gibi saklarım seni

bir yemin bir gizli düş gibi

ben bu yükü taşırım sen git,

git acılanma....

 

sen ağlama dayanamam

ağlama göz bebeğim sana kıyamam

al yüreğim senin olsun

yüreğin bende kalırsa yaşayamam

 

 


براي آن " هفت تا گريه "ي تو ! 

 

گریه نکن

 

فصل جدایی و حسرت فرا رسید

ساعتها سهم غم شدند ،

دیدم که در لحظه ی جدایی 

معنی عشق

دو قطره ی جاری اشک است

 

مانند یک ترانه ، یک شعر

تلخی های جانم را زیستم

اکنون سهم من از تو خاطره است

و من غم دوست را عزیز می دارم

 

تو را مانند رازی نگه می دارم

مانند یک سوگند ، یک رویای پنهانی

من این بار را بر دوش می کشم

تو از تلخی ها برو

 

گریه نکن که تاب نمی آرم

دلم نمی اید که سوی چشمم گریه کند

قلب سرخم برای تو / ولی

اگر مهر من  در تو باشد

تاب زیستن نخواهم داشت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 14:36  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

پیش خوانش : قبل از هرچیز باید سپاسی ویژه داشته باشم از آقای م.بولنت کلیچ که ترجمه و لذت حاصل از آن ، بی راهنمایی های دقیق و حوصله بسیار او به سرانجامی چنین نمی رسید ، باز هم درود بی پایان من نثار او باد .

 آتیلا ایلهان

 

آن لحظه می آید
ابرها با هیاهو سقوط می کنند
از چهره ی آسمان شکوهی خوانده نمی شود
آن هیجان قدیمی می میرد
لحظه ای می آید
که مهر پایان می گیرد
سازها لال می شوند و
اشتیاقی نمی ماند
" شور " می میرد

از برآشفتن شراب حذر کن
چرا که فنا سرخ رنگ  است
خون می گسترد / خونی می میرد
خیابان ها بسته
پاسگاه ها غارت می شوند
و مبارزی
زیر باران جان می دهد

لحظه ای می آید
که عمر را می دزدد
هر محتضری پشیمان می میرد
همیشه
 غلط فهمیده می شود
و آرزوها ممنوع می شوند
لحظه ای می رسد که صاعقه
میدان نیلگون و  ترسناک سیاست را
در می نوردد
ستون ها از تنهایی می شکنند و
" پیرسلطان"ی 1
بر دار می شود

امید آخرین درو شد
همان که  در قاف بود
نه سلامی مانده نه فردایی
کسی نمی داند که کجا هستند
عشاق نامی افسانه ها
در آغاز
یکی بود و یکی نبود
...
در گنبدها "باقی" 2  می پیچد
از چشمه ها " سینان "3  می جوشد
لحظه ای می آید
- لا اله الا الله !-
 که  " شاه سلیمان "4 می میرد

در زمانی که چنان گورستان پنهان است
شاعران یله می گردند و
در تنهایی خود شعرها می سرایند
که هرکسی بشنود
از ترس می میرد
قوی ترین بمب ساعتی
 منفجر می شود ...
آن لحظه می آید
و  "آتیلا ایلهان"  می میرد


۱ . عارفی نامی در ترکیه
2.شاعر مشهور  ترک
3.معمار بزرگ ترکیه
4. سلطان سلیمان قانونی ،شاه عثمانی ست . جمله معروفی دارد به این شرح :" یک نفس بیشتر در زندگی  از  یک عمر سلطنت بهتر است".

پ.ن : و اینکه احمد کایا موسیقی بی نظیری برای این شعر ساخته است ، آهنگ را می توانید از اینجا یا اینجا دانلود کنید . متن شعر را هم می توانید در اینجا ببینید .

.........................................................................................................................................

اما / جیغ جگرخراش هزار انفجار بزرگ ... - امیررضا ناصری

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:27  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

 

 

                                از من رمقی به سعی ساقی مانده است ...

                                                                                         خیام

 

 

  

نور

از جانب من اگر بوزد

زیر پاهای تو

سایه ام به شب می افتد

 

 

 


 

«نوروز؛ کلیشه‌ای که دوست ندارم» - رضا قاسمی(محشر است این رضا قاسمی!)

ايروني‏بازي در تاريخِ محاوره‏اي و نوستالژيِ دهة چهل - محمد قائد    بدون فیلترینگ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 9:42  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

                                                               ( ... و پیاده رو را سنگ به سنگ گریستیم )

                                                                                                                       مجتبا آزاد

 

 

                                                                 با احترام به آرش رضایی

 

 

فصل

فصل ِ  پایانی ِ حرف های  من است

فصل ِ حرف های پایان گرفته ی من

و این درد

درد  ِ زادن نیست

فصل

فصل  ِ عقیم ِ حسّ ِ من است

با واژه های له و لورده / زخمی

.

.

.

کلماتی از بلور

می بارند

بلور اشک و دندان های تو

وقتی که واضح ترین تصویر این منظره ی ِ محو می روید

- لابد

آن حوالی فقط گل مصنوعی داشت!-

می بارند و می شکنند

کلماتی با طعم شور و شیر  ِ اشک و خنده ی تو

سنگی برمی دارم

و پرتاب اش می کنم

به تجمّع غروبی  ِ گنجشک ها

در میان ِ درختزار ِ سپیدار

سکوت...

سنگی بر استخر می پراند

- نازک و تیز -

هفت بار بر سطح  ِ آب می جهد

و هفت هزار دایره ی مواج

همدیگر را به آغوش می کشند

و در چشم های من

تمام می شوند

.

.

.

مردم خسته و عجول

در تکاپوی نوشدن اند

فارغ از شهر

که هفت غزل کهنه

در قدح کوچه های خالی کرده است

در میدان ساعت های دقیق

و حالا

حضور ِ مطلق ِ تو

که با گامهایی سنگین

از جان ِ من می گذری

در ساعت شش

- آنجا و آن زمان که تو پیشتر

به جستجویی ناکام می رفته ای-

ماه ِ لاغر می آید

نگاهی کوتاه و

می رود

و من سرگردان

از این کلمه به آن یاد

از این یاد به آن کوچه

از این کوچه به آن صدا

با جانی آلوده ی شعر

آلوده از شعر

.

.

.

سطر ِ آخر ِ غزل ِ آخر

اضافه می کنم:

باش و بازآ

و " آ " را ادامه می دهم

شهابی آرام و موقر

در راه شیری ست

راهی می شوم

بی دغدغه ی ِ دری

که در ساعتی مقرّر بسته می شود

بی دغدغه ی تو ، پشت ِ در بسته

8 ، 9 ، 10 ، ...

نیمه ی دوم شب

از نیمه گذشته است

من میروم

بی که بدانم

آیا سال ِ من نو شده است

با / بی تو

بی / با تو ؟

تنها می دانم

که این بیقراری را آرامی ست

و این قرار را

پایانی نیست

                               

                                                              اهواز – ۱/۱/۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 10:6  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

 

و حالا دارم می فهمم

در این سال های بی ماه

شاعر من!

ربطی به عدد مقدّس شیعیان نداشت

همه ی ماه های سال بود

سال ِ رفته

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:48  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

                                                                          شعر : ناظم حکمت

وقتی که اینجا
 ساعت نه  شب را اعلام می کند
 طبل خون  می کوبد در سرم...
تو کجا مانده ای؟


امروز
در روز دیدار ما
هرکسی آمد و تو ...
کجا مانده بودی؟

بر همان شاخه بودیم
بر همان شاخه
از همان شاخه افتادیم و جدا شدیم
بین ما زمانی صدساله است
راهی صدساله

 صدسال تمام
درست صد ساله است
ندیدن چهره ی او
پرکشیدن چشم های تو از جانم
دوری از اندام سوزان تو
درست صد سال است
که زنی در این شهر
انتظار مرا می کشد

بر همان شاخه بودیم
بر همان شاخه
از همان شاخه افتادیم و جدا شدیم
بین ما زمانی صدساله است
راهی صدساله


پ.ن : با همین ترکی شکسته بسته ترجمه کردم که نباید ترجمه ایده آلی باشد ...گو اینکه آگاهان معتقدند که شعر اصلا" ترجمه پذیر نیست... و اینکه خواننده و آهنگساز مبارز ترکیه - احمد کایا - هم این شعر را خوانده است که به یمن لطف محمد عرب زاده هنوز نشنیده مانده است!

و نیز درود بی پایان من بر آقای بولنت کلیج برای راهنمایی ها و خوانش ترجمه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 16:56  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

مگر جنبش

مگر سحر ِ صدای زنده ی تو

- پیمایش  ِ بی ماندگی ِ فاصله -

ورنه آلاله ی منجمد ِ نگاهت

نه که هیچ

امّا …

.

.

.

- می دانم بهانه است

امّا …

 


پ.ن: دوستانی که با صافی ها مشکل دارند از لینک زیر استفاده کنند:

                            http://jjkk1.blogsky.com

یکی از غریبان روزگار _ اکبر سردوزامی

ساز گویی بال در می آورد _ حاج قربان سلیمانی

از 1338 تا همین امروز _ اکبر سردوزامی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 14:18  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

۱

 

کمانش را بر دیوار کشیده بود

که پنجره ذات ِ نور را مگر می فهمد؟

و سقف

پرواز ِ ادامه اش را

در هم شکسته بود

که تا کجاها که نمی رفت اگر سقف نبود!

و هی بال و پرگشود و بال و پر ...

پر زد و

محو شد

.

.

.

و باز ناگهان رویید

و در کار ِ خودآرایی بود

که دیدم ادامه ی شکسته در سقف

شکسته باز و از دیوار

پایین خزیده است

بیضی  ِ رنگین ِ فریب!

 

 

۲

 

 

عشق ِ اوّل

 در مزرعه ی ترس

.

.

.

مترسکی رویید

 

 


اندر آداب سرودن شعر - بهرام صادقی

آ - کورش اسدی

 موم - محمد عرب زاده

سان شاین - کورش اسدی

بازگشت به بورجو ـ ورتزی _ اسماعیل خویی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:4  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 


پیرمرد ِ عجیبی است

بارها گفته بود :

"زاده شدم

و عاشق بودم"


 

چند روز ِ پیش

دیدم که نامه ای لرزان را

به سمت ِ پاره ی دیگری از ماه

ماه ِ جوان گرفته بود

 

 

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:0  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

پیش خوانش:

 

" شعری نوشته ام برای قصّه ها

  کلمه ای بگو که از میله بگذرد    بگذرم "

دعوتتان می کنم به خوانش ِ دعوت ِ احسان الهی فر به زیستن ، وقتی که در این وانفسا، اصل بر نفس کشیدن است:

 

                                                         پیامبری در زاگرس

 

 

اگرچه دستان ِ بسته ام خالی است ؛ موقتا" ، آنچه هست پیشکش ِ او:

 

 

 

1

 

 

 

با این که تمام ِاین آمد و شد

در تاکسی و مترو

در اتوبوس می گذرد

باز هم هر روز

بند ِ کفش هایم باز است

.

.

.

دارم به نیم پای ِ پیاده فکر می کنم

و تمام ِ راه ِ نرفته

تمام ِ راه ِ رفتن

 

 

 

2

 

 

 

دل آشوبه دارم

ولی هوا

مثل ِ همیشه است

مثل ِ همیشه معمولی است

.

.

.

تویی؟!

از کدام راه آمدی

که ندیدمت؟

.

.

.

دلم آرام است

صبح ِ خیلی زود

بیدارم می کنی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 8:22  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

 

 

نه! يادم نمي رود

مي نويسم اش

گاواره بان يادم است

كمركش هم از يادم بالا نمي رود

.

.

.

فعلا" همينجور چكه كن

قرن بيست و يكم و مرثيه اي بر معجزه

نقش ِ سنگ است

سنگ هم تشنه است

تشنه هم سنگ است

تاريك است

.

.

.

در كه باز شد بيا تو

. . . ؟!

اگر خواستي هم، بمان

پرچم و عرياني هم بپوش

.

.

.

سطر آخر كركس كه نباشد

هر كلمه اي خوب است...

 من رسيدم […]!

.

.

.

مسير ِ طوفان را ببر به بيابان

خس خس ِ سينه  افتخار ندارد...

تو اگر برسي

خواندنی هستی

حتی اگر نوشته نشوی !

 

                                                                85.8.29

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 15:23  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

1

 

 

                                              دوگانه

 

 

 

شب بيست و دوم است

ابر را اگر كنار بزنی

پيشروي ِ فاش ِ ظلمت را

تا نزديكي ِ  نيمه ي ِ ماه

خواهي ديد؛

حالا پا و زمان هم

سهمي برابر دارند

 

 

عصا به زير بغل دارد

- به گمان ام همان عصايي ست

كه بايد باشد –

 

 

چشمي كور

- حاوي ِ همزاد -

مي گريد

ماه مي خندد

 

 

2

 

 

... كه روحي هرشب

تا سحر بر لب دريا

گريه كند؟

 

 

اقيانوس ِ حسرت را

با خود به گور خواهي برد

حسرت ِ دريا

در خود ِ دريا غرق مي شود!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 11:56  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

 

1

 

 

فتنه از ريشه شروع شد

كه جلگه و كوه را

كه جنگل و دريا را

آلوده كرد

 

 

- بله كه ميوه ها زهر مي شوند !

 

 

2

 

 

درون ِ آوندهاي ِ چوب

نطفه ي ِ برگ

خيال ِ ارديبهشت مي پرورد :

به جز ريشه

همه جا خشك مي شود

 

 

- به زمستان لعنت مي فرستي؟!

 

 

3

 

 

اين قصه قديمي ست

و شنيدن اش

از لطف خالي...

ولي مي گويم :

 

فردا عروسي ست

قرار  ِ ما

بر چراغاني ِ تمام ِ شهر است

 

 

طوفان تمام ِ دنيا را در مي نوردد

 

 

4

 

 

ديگر به چشم

نمي شود اعتماد كرد

كه مرز ِ سرخ را نمي بيند

به ذهن

كه به خاطر نمي آورد

به مرز ِ سرخ هم

 

 

جانوري بر ديو ِ فولادزره سوار

تمام پهنه ي ِ مدور ِ شب را

به توبره مي كشد

 

 

5

 

 

با درد زاده شدي

از افيون و عشق

تغذيه كردي

و با درد ادامه مي دهي

 

 

باور نمي كنم

يعني اين همه سال

در بستر ِ او خوابيده بودي؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 15:16  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

                                                 در شروع  ِ این سال ِ گرم و زنده

                                                 جز به خودم به چه کسی می تواند تقدیم شود؟

                                                  برای ِ تو                 

 

  

 

 

وزوز ِ موج ِ صدا را سرکوب می کنم در سر

که مثلا" جوانه می کشد به خاطره ی ِ صداهای ِ دیگر

دستم قطع می کند سماجت را

دستهایی را که تیغ می کشند با فریب ِ نور

از کره ی ِ تهی

بی پل می نشینم / فرو ریخته

بی دنیا می نشینم / بی تو

بی فریب و سلامتی

 

 

کدام میگساری؟

لیوان به گیلاس ِ خلأ

غمگساری ست این ...

عربده می جویم

سکوت می خواهم

 

 


پيش خوانش: مطلبي كه مي خوانيد نقدي است از "محمد عبدي"  بر چاه بابل در سايت روز. گفتن ندارد كه لينك دادن من به اين مطلب ثمري نداشت ! ( تازه به اين شرط كه از لينك دادن سررشته اي مي داشتم):

 

"چاه بابل"، رماني است از رضا قاسمي که بر خلاف ديگر اثرش، "همنوايي شبانه ارکستر چوب ها"، هيچ گاه در ايران اجازه انتشار نيافت و تنها توسط انتشارات باران در سوئد به چاپ رسيده است.نگاهي داريم به اين رمان.

 

زندگي چيز تلخي است

نگاهي به رمان "چاه بابل" نوشته رضا قاسمي

 

 

عادت کرده ايم در قبال نويسندگان و هنرمندان زنده مان، همه چيز را با تعارف و احتياط و محافظه کاري برگزار کنيم، مبادا خطا رفته باشيم. حداقل ضرر اين حسابگري، به جا نياوردن حقي است که هنرمند در طول عمرش به آن احتياج دارد؛ اين که قدرببيند و قدر بشناسندش.

در نتيجه اين محافظه کاري عمومي است که کسي چندان اشاره اي به جايگاه واقعي نويسنده اي چون رضا قاسمي نمي کند؛ تنها به جرم زنده بودن و يک جايي همين اطراف ما زندگي کردن! اما در روشي خلاف عرف و عادت و خارج از احتياط هاي معمول، مي خواهم حقي را بجا بياورم: به گمانم جايگاه رضا قاسمي، رديفي است در کنار صادق هدايت و بهرام صادقي، و بي گمان او بزرگ ترين نويسنده زنده حال حاضر ادبيات ايران است. گواهم دو رمان شاهکار "همنوايي شبانه ارکستر چوب ها" و "چاه بابل " است که در سه دهه اخير، بي همتا هستند و يکه.

"چاه بابل" در کنار – و در ادامه – "همنوايي شبانه ارکستر چوب ها"، از جهان آپوکاليپتيکي – آخرالزماني اي – حرف مي زند که همه ما هر روز تجربه اش مي کنيم و بخشي از بازي تلخ درون آن هستيم. هر دو رمان از چاه بابلي حرف مي زنند که همه مان در آن گرفتار آمده ايم. در نتيجه تلخي سرشار "چاه بابل"، بر خلاف تلخي هاي تصنعي شبه روشنفکرانه، تلخي اي است که از جان و جهان نويسنده لبريز شده و به همين دليل به راحتي با جان و جهان خواننده اش ارتباط برقرار مي کند [خواننده که مي گويم، منظورم خواننده جدي و آشنا با ادبيات است، که غير آن در خواندن کتاب مشکل پيدا مي کند، اما چه باک؟ مگر ارتباط "بوف کور" يا "ملکوت" با خواننده عادي مشکل نيست ؟]

 

اهميت و اعتبار "چاه بابل" از ترکيب حيرت انگيز فرم و محتوايش نشات مي گيرد؛ اين که حال و هواي شخصيت هاي کتاب، به طرز حيرت انگيزي با تار و پود سطر سطر نثري پالوده و روان و سبکي درخور و پيچيده - همچون احوال شخصيت ها- مي آميزد و نتيجه درخشاني برجاي مي گذارد.

 

قاسمي از آدم هايي حرف مي زند که همه شان را مي شناسيم و در زندگي روزمره مان با آنها دم خوريم. هيچ کس غير قابل درک نيست، حتي هيچ حرکت يا حرفي. همه را باور مي کنيم .

 

حتي وقتي در ميانه رمان، شخصيت ها بحث هاي روشنفکري مي کنند و حرف هايي مي زنند که در نگاه اول شايد بي ارتباط با فضاي قصه است[مثل بحث هاي لوکنت و "ف. و. ژ"]، نويسنده با هوشياري همه آنها را در دايره اي مي ريزد که پيشتر به ارتباط همه آنها انديشيده. در نتيجه حرف هاي لوکنت و ف. و.ژ هم بخشي است از بحث پنهان و آشکار رمان در باب تقابل دو فرهنگ که مساله اصلي کتاب هم هست. رمان دو جهان را رو در روي هم قرار مي دهد: جهان ما – مايي که در ايران به دنيا آمده با فرهنگ خاص خودش و حالا در فرنگ زندگي مي کند- و جهان غرب با باورها و مناسباتي که با جهان ما متفاوت است. قاسمي از اين خط ملموس جدايي حرف مي زند: از نادر مي گويد که با" آن لور" ازدواج کرده، اما بالاخره جدا مي شود، و از مندو ["ماندني"، شخصيت اصلي کتاب] که عاشق فليسيا ست و در نگاه او "فرانسه يعني فليسيا". و فليسيا – در عين واقعي بودنش- نمادي مي شود از غرب و فرهنگش: به دست مي آيد و بعد مي گريزد. اين ميان شمايل فليسيا گذشته و تاريخ را به امروز پيوند مي زند، گذشته و تاريخي که چون سايه اي در خانه هر يک از شخصيت ها حضور پيدا مي کند و همه مي خواهند از شرش خلاص شوند. اين نگاه تاريخي در روايت احوال ايلچي هم متبلور مي شود؛ احوالي که از باب تقابل دو فرهنگ و روايت يک ايراني از فرنگ، همچنين حرمان جنسي او، بي واسطه با جهان امروز رمان و شخصيت هايش مرتبط مي شود و حلقه رابط ملموس تر، همان تابلو فليسيا ست که گويي از دل زمان سر برآورده و در کنار شخصيت هايي که تکرار مي شوند، دور باطل زندگي را ياد آوري مي کند. نويسنده در يک پاراگراف، به طرز ستايش بر انگيزي به اين تابلو و پيچيدگي تاريخي/ فرهنگي اشاره مي کند: "...عاقبت، ازآن همه خاک غصب شده ي وطن، تنها چيزي که دستشان را گرفته بود شمايلي بود که کورياکف از گرافينه کشيده بود، و سرنوشتش اين بود که چند سال بعد هديه شود به سر گور اوزلي، سفير انگليس، و بعدها آن قدر دست به دست شود تا سر از حراجي اي در پاريس در آورد و عاقبت، همان شبي که اليزابت مي گذاردش دم در، نادر دوباره برش گرداند پيش مندو و روزي که تابوت کمال را توي گور مي نهند مندو بگذاردش کنار جسد تا براي هميشه مدفون شود، و عاقبت در قالب شمايلي به حيات خود ادامه دهد که کمال از فليسيا کشيده بود و نيم ساعتي پس از آنکه مندو رهايش کرد کنار سطل، اليزابت برش گرداند به اتاق خود."

 

از سويي اما، جداي از نگاه تاريخي اثر- که با وجوه اسطوره اي[هاروت و ماروت] پيوند مي خورد و به موقعيت امروز ما در درون چاه بابل ختم مي شود - رمان با صراحت از جهان دور و بر ما حرف مي زند؛ از انقلاب، جنگ و مهاجرت که اثراتش با ذره ذره وجود شخصيت هاي رمان پيوند خورده و امروز خودنمايي مي کند. به يک معني "چاه بابل" در شکلي ستايش برانگيز به همه وجوه نظر دارد: از اسطوره مي آغازد و به تاريخ مي رسد، از مواجهه شخصيت ها با جهان غرب مي گويد، از انقلاب و جنگ تا تفاوت فرهنگي، از عشق تا حرمان جنسي، از روشنفکري تا خلق هنري،... و همه وهمه در دايره اي به هم تنيده – بخوانيد بافته- شده که همان چاه بابل را به خاطر مي آورد. اين پيچيدگي عميق در فرم اثر هم هست: عشق به فليسيا با سفر ايلچي مي آميزد و خاطره جنگ و زندان با بحث هاي روشنفکري، همه و همه در درون هم؛ بدون هيچ سکته يا آشفتگي.

 

در کنار - و با همه اين ها- رمان اصلش را بر بنايي فرويدي مي گذارد: نقش سکس در زندگي. رسيدن مندو به فليسيا موازي است با کاربرد اين جمله: "هيچ چيز به اندازه هماغوشي دو عاشق جراحت روح را التيام نمي دهد". رمان از اين التيام حرف مي زند که گاه - کمتر- رخ مي دهد و گاه مثل خوره روح را در انزوا مي خورد و مي خراشد. همه شخصيت هاي اثر، از ايلچي و همراهش تا مندو و کمال و نادر درگير اين مساله اند. نويسنده انگشت اشاره اش را مي گذارد در زواياي نامکشوف پس و پشت ذهن شخصيت هايي که وجوه مختلف شان براي ما آشناست، اما کمتر اين چنين مقابل ما عريان شده اند: "هيچ چيز غم انگيزتر از منظره ي آدمي نيست که شب کز مي کند گوشه اتاق، دست مي برد لاي پاها و نفس زنان، پا و سينه يا کپل برهنه ي زني را در خيال مي کشد که روز در مترو ديده است يا کنار کانال يا پارکي. همه ي ديوارها را به يک باره گي بردار، چقدر تامول، چقدر ايراني، چقدر عرب يا آفريقايي، در اين عرصات بيکسي، از عشق بازي با خود تحقير مي شوند." اين حرمان جنسي را نويسنده پيوند مي زند به عشق، با همه پيچيدگي هايش: "با اين همه دردي هست که هر کسي نمي شناسدش: اين که از فرط برخورداري، هيچ ديدار در تو آتشي برنيانگيزد و در ابتداي هر ملاقات، انتهايش را مثل کف دست ببيني." مندو مي داند که با عشق به فليسيا عذاب خواهد کشيد، اما حداقل براي چند صباحي "امن ترين جاي دنيا" را مي يابد. مفهوم حسادت با مفهوم تقابل دو فرهنگ مي آميزد و لحظه هاي تلخي را براي عاشق رقم مي زند: تمايل به خود ويرانگري در معشوق. فليسيا چون شبحي که از تابلو بيرون آمده، مي رود، براي هميشه. سال ها بعد اين فقط نايي نامي- همنام زني که طبق اسطوره به آسمان صعود کرد- است که در خيال کنار مندو مي ماند و مندو در زهدانش غرق مي شود: "آه...نايي. تو چقدر خوبي. چرا ستاره ات را ول مي کني و مي آيي؟ من گند وکثافتم نايي. پناه بده. اينجا سرد است. تاريک مي شوم نايي. چه خوب که... بگذار برگردم. برگردم به تاريکي خودم. اينجا سرد است نايي. توي تاريکي سرما سردتر است نايي. چرا اينهمه فرق مي کند تاريکي با تاريکي؟ چرا تاريکي ته گور فرق مي کند با تاريکي اتاق؟... فرق مي کند با تاريکي ته چاه؟... فرق مي کند با تاريکي زهدان؟" اين ها را مندو نجوا مي کند؛ مندويي که ديگر نمي بيند و از ته مانده صدايش در ايستگاه مترو استفاده مي کند، شايد گشنه نماند. زندگي چيز تلخي است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 19:48  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                           به : سروش سمیعی

 

 

 

وقاحت ِ نارسوا

وقاحت

وقاحت ِ رسوا

 

 

اه

آينه را بياوريد

تا به روي اش تف كنم

 

 

... آينه ازشرم ِ تو در خويش پودر مي شود

دفعه ي ِ بعدي كه آمدي

جيوه بياور...

و ... !

       شيشه يادت نرود

 

 

كه دارد مي تِركد

...

و نمي تركد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:6  توسط حبیب سلیمی نژاد  | 

 

 

 

مرگي كه به مرگ مي رسد

مرگي كه به زندگي ...

 

 

اين پايان

شعري است در ستايش ِ تو

و در نكوهش ِ من

 

 

واژه هاي ِ سرايش را

راهي كن

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 9:1  توسط حبیب سلیمی نژاد  |